دانستنیها

دانستنیها

در این وبلاگ مقالات و خبرهای مفید قرار داده میشود
دانستنیها

دانستنیها

در این وبلاگ مقالات و خبرهای مفید قرار داده میشود

گردشگری وحشت: مقاصد گردشگری تسخیر شده هند

رمز و راز پیچیده شده گرد مسائلی که حد دانش و فهم بشر از ادراک آنها خارج است، همواره ذهن او را معطوف به خود کرده و او را مجذوب خود می‌کنند. پس جای هیچ تعجبی نیست که چرا کارشناسان این حوزه اعلام می‌کنند که کشور هند در کنار زیبایی‌های پنهان و آشکار طبیعی، تاریخی و فرهنگی خود، به دلیل همان اسرار پنهان مانده، جذابیتی دیگر پیدا کرده است.واقعیت این است که در این کشور داستان‌های زیادی پیرامون کاخ‌های قدیمی و خاندان‌های پادشاهی ساکن آنها بر سر زبان‌ها است. داستان‌هایی در مورد دفینه‌های قدیمی و کلیدهایی که شما را به گنجینه‌های ارزشمند می‌رساند، داستان‌هایی در مورد مرگ‌های دردناکی که در این بناها رخ داده است. در مجموع و فارغ از بحث درستی یا افسانه‌ای بودن این قبیل داستان‌ها، آنها به بخشی از روح حاکم بر این ساختمان‌های قدیمی تبدیل شده‌اند، روحی که همیشه نیز طریق آرامش نپیموده و گاهی بی‌پروا، پنجه‌ی ترسناک خود را به قلب و روح انسان‌های مشتاق این جهان لبریز از افسانه، جادو و ترس می‌کشد.در کنار قصرهای قدیمی، قلعه‌های باستانی، سواحل و حتی یک دره در کشور هند با چنین تاریخچه دست به گریبان بوده و به نوعی به عنوان مکان‌هایی ترسناک و تسخیر شده معرفی می‌شوند.اگر شما هم جزو آن دسته از افرادید که دوست دارند صفحه به صفحه تاریخچه‌ی این مکان‌های مرموز را ورق زده و به حقایق مخفی شده از چشمان انسان پی ببرند یا شنیدن در مورد مسائل ماورالطبیعه باعث به جریان افتادن آدرنالین در جریان خون‌شان می‌شود، پس شما هم مانند بسیاری دیگر از گردشگران دنیای ترس و وحشتی هستید که دوست دارند سر از ناگفته‌ها درآورند.این مجموعه مطالب جدید از کشور هفتاد و دو ملت بی‌شک برای شمایی که از یکنواختی‌ها گریزانید و هیجان را جستجو می‌کنید، سرگرم کننده خواهد بود. پس در این کند و کاو در دنیایی که در دل خود جهانی جستجو نشده را پنهان کرده است، همراه ما باشید. این مطلب برگرفته از تور جیپور است .
قلعه‌ی بهانگار (Bhangharh)، عجبگار (Ajabgarh)، راجستان
شهر ارواح بهانگار یکی از ترسناک‌ترین مکان‌هایی است که ممکن است در تصور شما جایی را به خود اختصاص دهد و شاید در مورد این مکان ذکر این نکته خالی از لطف نباشد که در واقع این شهر به عنوان تسخیر شده‌ترین مکان در این کشور معرفی شده و شناخته می‌شود. این شهر در کنار جنگلی معروف واقع شده است و به تدریج شاهد رشد روز افزون شمار بازدیدکنندگانی است که از اقصی نقاط جهان به بازدیدش می‌آیند.هر چند بسیاری از این بازدیدکنندگان نه به دلیل مسائل تاریخی، که بیشتر به خاطر مسائل ماورایی مشتاق دیدن این مکان هستند؛ اما نکته جالب اینکه به کسی اجازه داده نمی‌شود بعد از غروب خورشید به بازدید شهر برود. در حقیقت قوانین سفت و سختی در مورد خطرات این مکان بعد از غروب خورشید وضع شده است.اما مهم‌ترین داستانی که در مورد این شهر بر سر زبان‌ها است به داستان جادوگری بازمی‌گردد که عاشق شاهزاده خانمی محلی شد، پیوندی که از هیچ منظری امکان پذیر نبود. اما او که در هنر جادوی سیاه به مهارتی بالا دست پیدا کرده بود، تصمیم می‌گیرد که از افسونی استفاده کند تا شاهزاده را مجذوب خود کند. اما شاهزاده خانم به طریقی از این داستان مطلع شده و ترتیب کشته شدن جادوگر را می‌دهد. قبل از مرگ، جادوگر در واپسین نفس‌های خود این کاخ و ساکنانش را نفرین می‌کند.
به محض آن‌که شب دامن سیاه خود را بر سر این شهر می‌گستراند و تاریکی بر همه جا مستولی می‌شود، این ناحیه ظاهرا به دام آن جادوی سیاه کهن می‌افتد. در مورد این قلعه برنامه‌های تلویزیونی متعددی نیز ساخته شده است که به نوعی شایعات موجود پیرامون این مکان را مورد بررسی قرار داده‌اند. اما علی‌رغم این تاریخچه‌ی ترسناک، قلعه نظامی بهانگار یکی از جاذبه‌های گردشگری محبوب کشور هند است.
کولدهارا (Kuldhara)، راجستان
روستای «کولدارا» عموما به عنوان یک دهکده‌ی تسخیر شده به دست ارواح شناخته می‌شود که دست کم از ۱۸۰۰ تا کنون، خالی از سکنه بوده است. گفته می‌شود که طلسمی باستانی باعث شده است تا ساکنان این دهکده شب هنگام و برای همیشه ناپدید شوند.ظاهرا اجداد روستاییان حداقل از هفتصد سال قبل ساکن این دهکده بودند. این دهکده که اکنون به شکل خرابه‌ای درآمده است، نخستین بار در سال ۱۲۹۱ توسط برهمایی‌های «پالیوال» (Paliwal) بنیان نهاده شد که یکی از قبایل موفق آن دوران بوده و در زمینه‌ی معلومات کشاوری و تجارت با تجربه بودند.گفته می‌شود که در شبی در سال ۱۸۲۵، همه‌ی ساکنان این دهکده و نزدیک به ۸۳ دهکده‌ی کوچک اطراف در سیاهی شب ناپدید شدند. ظاهرا این رخداد بدون هیچ اطلاع رسانی قبلی و یکباره به وقوع پیوسته است.داستان‌های پیرامون این واقعه‌ی عجیب همگی ریشه در این داستان دارد. گفته می‌شود که فردی به نام «سلیم سینگ» که به نوعی مسئولیت اداره این منطقه را به عهده داشت، یکبار حین بازدید از این دهکده عاشق دختر زیبای کدخدا شده و از او درخواست ازدواج می‌کند. او در ادامه ساکنان روستا را تهدید می‌کند که اگر با این درخواست موافقت نکنند، مالیات آنها را چندین برابر خواهد کرد.کدخدا علی رغم این تهدید تصمیم می‌گیرد که همراه خانواده خود دهکده را ترک کرده و به جای دیگری مهاجرت کند. اما واقعیت این است که هیچ کس خروج او یا کس دیگری را ندیده است، فقط او، خانواده‌اش و دیگر ساکنان روستا خیلی ناگهانی ناپدید شدند.از طرف دیگر گفته می‌شود که ساکنان ظاهرا قبل از ناپدید شدن این دهکده را نفرین کرده‌اند، نفرینی که دامنگیر هر کس دیگری می‌شود که بخواهد بعد از آنها در این زمین‌ها ساکن شود و شاید همین مسئله باعث شده که این دهکده با گذشت این همه سال، همچنان خالی از سکنه باشد.



گردشگری وحشت: معروفترین مکانها برای گردشگری وحشت (قسمت دوم)

مهم نیست در کدام بخش از کره‌ی زمین زندگی می‌کنید، هنوز هم این احتمال وجود دارد که چیزی ترسناک درست در همان نزدیکی حضور داشته باشد. از آغاز جهان تا کنون رویدادهای تلخ و ترسناک بسیاری رخ داده‌اند و خوشبختانه از این سو نیز ماجراجویانی کنجکاو هم حضور دارند که از وارد شدن به قلمروهای مملو از ترس و وحشت بیمی ندارند. و این گونه است که گردشگری وحشت روز به روز محبوب‌تر می‌شود.در بخش نخست این مطلب همراه شما سفری به شماری از مقاصد گردشگری جهان داشتیم که تاریخی لبریز از ترس و ابهام دارند. در این مجال همراه شما عزیزان این سفر را پی خواهیم گرفت. این مطلب برگرفته از تور جیپور است .
گور امیر،
ازبکستان
«زمانی که من از خواب مرگ بیدار شوم، دنیا به لرزه می‌افتد»، این چیزی است که روی سنگ مزار تیمور لنگ نوشته شده است، نامی که برای بسیاری از ایرانیان بسیار آشنا است. تیمور لنگ مؤسس سلسه‌ی گورکانی و نخستین پادشاه این سلسله بود که بسیار به کشور گشایی علاقه داشت.«گور امیر» (Gur Emir) آرامگاه ابدی این پادشاه در کشور ازبکستان و در سمرقند واقع شده و جزئی از میراث ارزشمند این کشور است. نفوذ این پادشاه فاتح که خود را از نسل چنگیز خان مغول می‌دانست از هیمالیا تا ترکیه گسترده شده بود و تخمین زده می‌شود که در زمان حیاتش و در جریان جنگ‌های متعدد، دست کم در حدود ۱۷ میلیون انسان بی‌گناه را به خاک و خون کشید.گفته می‌شود هر که قبر تیمور لنگ را بگشاید، جنگ و ویرانی را به کشور خود دعوت کرده است در ۲۲ ماه ژوئن سال ۱۹۴۱، مقبره او در گور امیر شکافته شده و بقایای او برای مطالعه خارج شد. تنها چند ساعت بعد آلمان به اتحاد جماهیر شوروی حمله کرد و نزدیک به ۳۰ میلیون انسان دیگر کشته شدند و اینجا بود که نفرین تیمور جنبه‌ی واقعی‌تری به خود گرفت، چرا که گفته می‌شود هر که قبر تیمور را بگشاید جنگ را به کشور خود آورده است.امروزه مزار او پذیرای گردشگران متعددی است که نه فقط برای بازدید از گور یک فاتح تشنه به خون، بلکه برای تحسین معماری زیبای این بنا که به سبک آذری ساخته شده است، به بازدید این مکان می‌آیند.
مزار تیمور لنگ در سمرقند - ازبکستان
Houtman Albrolhos،
استرالیا
در سال ۱۶۲۹، یک کشتی
هلندی به نام «باتاویا» (Batavia) که عازم جامائیکا بود در میانه‌‌ی راه و در نزدیکی یکی از جزیره‌های واقع در مجمع‌الجزایر «Houtman Albrolhos» دچار شکستگی شده و با ۳۲۰ مسافر غرق شد. تعدادی از ملونان سعی کردند خود را به ساحل رسانده و زندگی‌شان را نجات دهند، اما همگی آنها نیز مبدل به بخشی از یک افسانه وحشتناک شدند. کاپیتان و یک دسته ۴۰ نفری از خدمه سوار یک قایق شده و عازم پیدا کردن کمک شدند و یکی از افراد به نام «جرونیموس کورنلیس» (Jeronimus Cornelicez) را به عنوان مسئول انتخاب کردند. اما این تصمیمی اشتباه بود، چرا که او به سرعت چهره عوض کرده و تبدیل به یک قاتل دیوانه شد.کورنلیس تعدادی از خدمه‌ی باقی مانده را متقاعد کرد که آذوقه موجود، کفاف سیر کردن همه نجات یافتگان را نمی‌دهد و در نتیجه آنها یک سیستم انتخابی به راه انداختند. او تعدادی از افراد را به بهانه‌هایی به گوشه و کنار جزیره فرستاد و تعدادی را نیز غرق کرد و سرانجام موقعیت خود را تحکیم کرد و در کنار افرادی که از او پیروی می‌کردند اداره‌ی اوضاع را به دست گرفت.گروهی که برای آوردن کمک رفته بودند، دو ماه بعد برگشتند و متوجه شدند که تقریبا همه افراد مرده‌اند و در نهایت کورنلیس و ۶ نفر از همدستانش را به دار مجازات آویختند.در سال ۱۷۶۱ یک کشتی دیگر نیز به سرنوشتی مشابه دچار شد و ۱۶۰ برده در جزیره‌ی دیگری در این مجمع‌الجزایر به دام افتاندند و وقتی کمک از راه رسید، تنها هشت نفر آنها هنوز زنده بودند. یک قرن بعد از این رویداد، کشتی دیگری به نام «Zeewijk» نیز در همان حوالی به مشکل برخورده و باز هم فاجعه‌ای دیگر رخ داد و این بار ۲۶ نفر جان خود را از دست دادند.اما علی‌رغم این پیشنیه‌ی تلخ و مرگبار، امروزه این منطقه مقصد ایده‌آل گردشگری برای دوستداران غواصی، مشاهده‌ی حیات وحش و سواحل زیبا و دست نخورده است.
مجمع‌الجزایری در سواحل غرب استرالیا
گورستان «استال» (Stull)، کانزاس
گفته می‌شود که دروازه‌ی جهنم در این گورستان در ایالت کانزاس واقع شده است. داستان اصلی به گور زنی باز می‌گردد که گفته می‌شود شیطان شیفته‌ی او شده و مرتباً به او سر می‌زده است. در طول روز مشکل چندانی وجود ندارد، اما شب هنگام بازدیدکنندگان این گورستان خبر از حضور چیزهای عجیب و شیطانی داده‌اند.آنها بارها از شنیدن صداهای ترسناک، شیون و جیغ‌های هولناک صحبت کرده‌اند، اینکه گوی مخلوقاتی نامرئی آنها را چنگ زده و حتی به روی زمین پرتاب‌شان کرده‌اند.
ظاهرا این دروازه مخفی جهنمی تنها در اوقاتی از سال همچون هالووین و اعتدال بهاری گشوده می‌شود.
گورستان تاریخی استال، کانزاس
«پاین بارنز» (Pine Barrens)،
نیوجرسی، ایالات متحده
شیطان جرسی برای بعضی‌ها بیش از یک افسانه‌ی خیالی است. در حقیقیت این موجود از دل داستانی تاریخی که در جنوب نیوجرسی بسیار مورد توجه است، پا به دنیای واقعیت گذاشته است.این شیطان که ظاهرا بخشی از وجودش شبیه کانگورو، بخشی شبیه خفاش و بخشی شبیه بز است، یک دم بلند و چنگال‌هایی تیز دارد و از سال ۱۷۳۵ تا کنون بازدیدکنندگان را مجذوب خود کرده و آنها را به این جنگل کشانده است.بر طبق داستان‌های افسانه‌ای ماجرا به قرن سیزدهم باز می‌گردد. کودکی ناخواسته تنها چند دقیقه بعد از تولد، تبدیل به چیزی شوم و شیطانی شده است. او ظاهرا با چنگال‌هایش به مادرش حمله کرده و سپس به سوی جنگل گریخته است، جایی که از آن زمان تا کنون در آنجا سکنی دارد.افسانه‌ی شیطان جرسی حتی در برخی از مدارس ابتدایی این ایالات تدریس می‌شود و باعث ترس و وحشت بسیاری از کودکان و اجتناب کردن آنها از نزدیک شدن به این جنگل شده است. البته مشاهدات عجیب گروهی از افرادای که در مسیرهای این جنگل به راهپیمایی می‌پردازند هم به داغ‌تر شدن این شایعات دامن زده است. به هر حال گردشگران مشتاق می‌توانند در جنگل اردو زده و در انتظار مشاهده‌ی این موجود عجیب با شمایل شیطانی‌اش بمانند.



گردشگری وحشت: معروفترین مکانها برای گردشگری وحشت (قسمت اول)

گردشگری وحشت دنیای جذابی را پیش چشم عاشقان این حوزه به نمایش می‌گذارد که در این مجال به مرور شماری از معروف‌ترین‌هایش خواهیم پرداخت. این مطلب برگرفته از تور جیپور است .
جزیره‌ی پوگلیا (Poveglia)، ایتالیا
ظاهرا هنگامی که یک انسانِ بدنهاد از دنیا می‌رود، روحش این بار در «پوگلیا» از خواب بیدار می‌شود، دست کم این آن چیزی است که افسانه‌های ونیزی به آن باور دارند. جزیره‌ای که درست در جنوب شهر ونیز واقع شده، به عنوان یکی از تسخیر شده‌ترین نقاط زمین شناخته می‌شود. باور بر این است که دست کم چیزی در حدود ۱۶۰ هزار نفر در این جزیره به خاک سپرده شده‌اند که عمدتا قربانی بیماری‌های طاعون و جذام و البته مبتلایان به اختلالات روانی بوده‌اند.در سال ۱۹۲۰ این جزیره به عنوان یک مرکز پزشکی و بیمارستان مورد استفاده قرار گرفت، جایی که یک پزشک بی‌رحم روی بیماران آزمایش کرده و از تکنیک‌های غیر معمول و وحشیانه را برای درمان آنها استفاده می‌کرد، به عنوان مثال او به زور یک اسکنه را وارد مغز بیمار می‌کرد تا عکس‌العمل‌های او را مورد بررسی قرار دهد. این پزشک در نهایت با پریدن از یک برج بلند به زندگی خود خاتمه داد و پرونده جنایت‌هایش این گونه بسته شد. این جزیره در یکی از قسمت‌های سریال «شکارچیان روح »مورد بررسی و کاوش قرار گرفت جایی که گروهی با تجهیزات لازم به صداهای عجیب گوش فرا داده یا پدیدهای عجیب و ماورایی را مورد بررسی قرار می‌دهند.بعدها این مکان به عنوان یک مقصد گردشگری ایده‌آل مورد توجه گردشگران وحشت قرار گرفت و عکاسان ماجراجو برای ثبت تصاویر عجیب و ترسناک به این جزیره سفر می‌کردند، همچنین تورهای وحشت نیز در طول شب در این جزیره برگزار می‌شد.اما این جزیره در سال‌های اخیر فروخته شده و ظاهرا در حال بازسازی و تعمیر است. شایعاتی وجود دارد که مالک جدید قصد دارد یک هتل در این جزیره احداث کند، اما به هرحال داستان‌های زیادی در مورد این جزیره بر سرزبان‌ها است که نیمی به خشونت‌های رخ داده و نیمی دیگر به قربانیان آن اختصاص دارند.
تونینا (Tonina)، مکزیک
اینجا یکی از مکان‌هایی است که به ویژه در مورد تاریخ نگاری و تقویم قوم مایا بسیار مورد توجه قرار دارد. در سال ۱۸۰۸ کاوشگران اسپانیایی در سفری به قلب تمدن مایا و این نقطه‌ خاص دریافتند که این شهر کاملا غیر مسکونی شده است.
اما این مکان چرا این گونه ساده متروکه شده و سپس به وسیله جنگل‌های اطرافش مصادره شده است؟ آیا یک خشکسالی باعث خالی از سکنه شدن این شهر شده؟ یا چیزی به مراتب مرموزتر و چه بسی تیره و تارتر عامل این اتفاق بوده است؟ این سوالات قرن‌ها است که ذهن بشر را معطوف خود کرده و هنوز هم پاسخ قاطعی برای آنها پیدا نشده است.امروزه بقایای باستانی این مکان در «چیاپاس» (Chiapas) مکزیک، یک جاذبه توریستی مورد توجه است، به ویژه برای بلندترین هرم در مکزیک. همه دالان‌های پر پیچ و خم، معابد و هزارتوهای مخفی تونینا یک مقصد گردشگری ایده‌ال است، علی الخصوص برای آن دسته که دوست دارند در کنار گشت و گذار در نقطه‌ای باستانی، از حال و هوای مرموز و البته ترس نهفته در مکانی فراموش نشده لذت ببرند.
دره‌ی فراعنه، مصر
در طول زمان یکی از ترسناک‌ترین داستان‌ها به نفرین «توت‌عنخآمون» (Tutankhamun) بازمی‌گردد که در سال۱۳۲۷ قبل از میلاد مرده و در مقبره‌ای باشکوه دفن شده است.در حدود سه هزار سال قبل یک جستجوگر انگلیسی به نام «هاوارد کارتر» (Howard Carter) با میلی عمیق برای کنکاش در سرزمین باستانی مصر، مقبره‌ی این پادشاه را مورد بررسی قرار داد و متوجه شد که تقریبا همه چیز در این مقبره و از جمله مومیایی این فرعون با گذر قرن‌ها سالم باقی مانده و به خوبی حفظ و نگهداری شده است. در آن زمان داستان‌هایی در مورد نفرین «توتانخامون» وجود داشت، این که هر کسی مزاحم مقبره توت شود با نفرینی شوم مواجه خواهد شد، اما کارتر به این افسانه کوچک‌ترین وقعی ننهاد و به کاوش‌های خود ادامه داد.در همان لحظه‌ای که مقبره توت باز شد، یک مار کبری در مقابل خانه‌ی کارتر نمایان شد و قناری خانگی او را کشت. چهار ماه مرد «لرد کارنارون» (Lord Carnarvon) بزرگ‌ترین و مهم‌ترین حامی کارتر نیز از نیش یک پشه مالاریا جان سپرد. در ادامه این سلسله حوادث، ۲۷ نفر دیگر نیز جان خود را از دست دادند، از جمله «هیو اولین وایت» (Hugh Evelyn Wright). او یکی از اولین کسانی بود که وارد این مقبره شده بود و در نهایت دست به خودکشی زده و جان سپرد.گفته می‌شود که این نفرین فقط زمانی خاتمه پیدا می‌کند که اشیای قمیتی خارج شده از مقبره‌ی فرعون، به جایگاه اصلی خود بازگردانده شوند. امروزه هر کسی این شانس را دارد که این مقبره را مورد بازدید قرار دهد، فقط باید خطر درگیر شدن با این نفرین شوم و باستانی را به جان بخرد.
Yeun Elez، فرانسه
رودخانه‌ای در منطقه «بریتانی» فرانسه، شهرتی عجیب و مرموز دارد. گفته می‌شود که این رودخانه مستقیما به جهنم راه دارد. این مسئله از ماجرای کشیشان جن‌گیری نشأت گرفته که ظاهرا از این رودخانه برای هدایت اهریمن به سمت مردابی بی انتها استفاده کردند و البته در نهایت همه به سگ‌هایی سیاه تبدیل شدند.امروزه فناوری مدرن این سرزمین جهنمی را تا حدی به تصرف خود درآورده و یک نیروگاه هسته‌ای و یک سد در این منطقه ساخته شده‌اند. اما هنوز هم اینجا مکانی خوب برای راهپیمایی و البته تجربه‌ی یک گشت و گذار توأم با رمز و رازهای ناگفته است.
تیفوژ (Tiffauges)، فرانسه
یکی از مخوف‌ترین قاتلان سریالی تاریخ جهان «گیلز دریس» (Gilles de Rais) است که قلعه‌اش در این نقطه واقع شده است. جالب است بدانید این نجیب‌زاده‌ی جوان که بیشتر به دلیل کشتار کودکان و درگیر بودن در چند مورد جنایت وحشیانه دیگر شناخته شده و معروف است، در جریان جنگ صد ساله در کنار بانوی مبارز و نمای فرانسه «ژاندارک» (Joan of Arc) جنگیده است.قلعه او هنوز هم سرپا ایستاده است و بازدیدکنندگان می‌توانند با حضور در تورهای گردشگری، گشتی در این مکان داشته باشند که روزگاری قتل‌های فراوانی در آن رخ داده است.



گردشگری وحشت: فانوس دریایی ادینبورگ در ادینبرا

شاید وقوع یک طوفان به تنهایی چیز عجیب و غیر معمولی نباشد آن هم در یک جزیره در میانه‌ی اقیانوس، اما اوضاع زمانی پیچیده تر می‌شود که بدانید در فاصله این سه روز یعنی از ۱۲ تا ۱۵ ماه دسامبر، هیچ کدام از کشتی، قایق و حتی ایستگاه‌های زمینی آن اطراف از وقوع چنین طوفانی اطلاع نداشته و آب و هوا را آرام توصیف کرده بودند.این راز همچنان در هاله‌ی ابهام است و کسی از سرنوشت آن سه مرد ناپدید شده اطلاعی ندارد. امروزه ورود بازدید کندگان و گردشگران به این جزیره آزاد است و همه می‌توانند سری به آن زده و به سهم خود سعی در حل این راز سر به مهر و مرموز کنند. این مطلب برگرفته از تور جیپور است .
در ۱۵ ماه دسامبر سال ۱۹۰۰ یک قایق که به سمت «ادینبورگ» (ادینبرا) در حرکت بود، گزارش عجیبی داد، فانوس دریایی «الن مور» (Eilean Mor) روشن نشده بود. امری که بسیار عجیب و غیر منتظره بود، به همین خاطر قرار شد که افرادی برای تحقیق به جزیره‌ی واقع در اسکاتلند بروند، و این گونه بود که ماجرای ما آغاز می‌شود. در ۲۶ ماه دسامبر، یک کشتی کوچک برای این امر مهم راهی جزیره شد. مقصد این کشتی فانوس دریایی الن مور بود که در جزیره‌ای دور افتاده واقع شده بود، جایی که کارکنان و نگهبانان فانوس دریایی، دور از سایرین و در جزیره‌ای که تقریبا غیر مسکونی به حساب می‌آمد، زندگی می‌کردند. علیرغم این انزوا این جزیره همواره توجه و علاقه‌ی مردم را به خود جلب کرده بود. نام آن از نام سنت فلانن یک اسقف ایرلندی قرن ششم گرفته شده بود که بعدها به عنوان قدیس شناخته شد. او یک صومعه در این جزیره ساخت. برای قرن‌ها چوپانان گله‌های خود را برای چرا به این جزیره می‌آوردند، اما کسی هرگز شب را در آنجا سپری نمی‌کرد. آنها از ارواحی واهمه داشتند که گفته می‌شد این نقطه متروکه و منزوی را به تسخیر خود درآورده‌اند. اما داستان این جزیره می‌رفت که پیچیده‌تر شود. کاپیتان «جیمز هاروی» (James Harvey) در این کشتی حضور داشت که برای بررسی روانه‌ی این جزیره شده بود. کشتی سرانجام به مقصد رسید و کاپیتان هاروی زمانی که دید کسی برای استقبال آنها به اسکله نیامده است، متعجب شد. او سعی کرد با پیام اخطار توجه ساکنان فانوس را جلب کند، اما هیچ پاسخی دریافت نکرد.سه نگهبان فانوس دریایی الن مور در اسکاتلند بدون هیچ رد و نشانی ناپدید شدند و تا به امروز از سرنوشت‌شان اطلاعی در دست نیست .همراه کاپیتان «ژوزف مور» که قرار بود مسئول بعدی فانوش شود، سرانجام خود به راه افتاده و از پلکان مخصوص به سمت فانوس دریایی حرکت کرد. بر طبق گزارشات موجود که توسط آقای مور نوشته شده است، او حین بالا رفتن از تپه احساس عجیبی داشته است، حسی شوم که او را از نزدیک شدن به فانوس دریایی برحذر می‌داشت.به محض ورود به فانوس، مور متوجه می‌شود که چیزی اشتباه است، در ساختمان قفل نشده و اثری از کسی دیده نمی‌شد. توجه مور به سمت آشپزخانه جلب می‌شود، جایی که او متوجه غذای نیم خورده و صندلی می‌شود که روی زمین افتاده است، طوری که گویی افراد با عجله از جا پریده‌اند.در ادامه‌ی این وضعیت مرموز و غیر قابل توضیح او متوجه می‌شود که ساعت آشپزخانه نیز از حرکت افتاده است. مور به سراغ اتاق استراحت کارکنان می‌رود، اما هیچ نشانی از آنها در هیچ کجای فانوس پیدا نمی‌کند. او به سرعت به سمت کشتی رفته و این اطلاعات را به کاپیتان هاروی منتقل می‌کند که بلافاصه دستور جستجوی گسترده جزیره را برای یافتن مردان گمشده صادر می‌کند، اما در نهایت جستجوها بی‌نتیجه است و ردی از نگهبانان پیدا نمی‌شود.هاروی به سرعت به سمت خشکی بازمی‌گردد تا در مورد این وضعیت عجیب تلگرافی به دفتر اصلی در ادینبرا ارسال کند که متن آن به شرح زیر است:
یک اتفاق ترسناک در جزیره فلانان رخ داده است، سه نگهبان فانوس ناپدید شده و ردی از آنها پیدا نشده است و ما هیچ نشانی از زندگی در جزیره پیدا نکردیم.تیرهای هشدار نیز شلیک شد، اما هیچ پاسیخی دریافت نشد و آقای مور هم موفق به پیدا کردن هیچ کدام از نگهبانان نشد. ساعت‌ها متوقف شده‌اند و شواهد و قراین موجود حکایت از آن دارند که دست کم یک هفته قبل اتفاق عجیبی در جزیره رخ داده است. به نظر می‌رسد نگهبانان یا از فراز صخره‌ها به پایین سقوط کرده و یا در آب افتاده و غرق شده‌اند.کم کم شب از راه می‌رسد و ما نمی‌توانیم کار بیشتری در این رابطه انجام دهیم. من مور و چند نفر از افرادم را در جزیره تنها گذاشته‌ام تا فانوس را روشن نگاه دارند تا در نهایت شما تصمیم نهایی را بگیرید و به ما اطلاع دهید.چند روز بعد، «رابرت موری‌هد» (Robert Murihead) که با هر سه نگهبان آشنایی کامل داشت، برای انجام تحقیقات تکمیلی پیرامون افراد مفقود شده وارد جزیره شد. در طول این تحقیق هیچ چیز جدیدی بیش از مشاهدات اولیه آقای مور پیدا نشد، اما آنها به سراغ دفتر وقایع روزانه فانوس دریایی رفتند. ظاهرا در تاریخ دوازدهم دسامبر، «توماس مارشال» دستیار دوم خبر از وزش بادهایی تند داده بود، او در ادامه افزوده بود که در طول عمر خود چنین بادهای شدیدی را به چشم ندیده است. در این میان دستیار دیگر «جیمز دوکات» سکوت اختیار کرده و دستیار سوم «ویلیام مک آرتور» از شدت وحشت دست به دعا شده بود و همین نکته اصلی و  عجیب قضیه بود چرا که مک آرتور خود یک دریانورد فصلی بود و به خوبی از اوضاع جوی این حوالی اطلاع داشت، پس چرا او باید برای وقوع یک طوفان این گونه دستپاچه و وحشتزده شود؟


گردشگری وحشت: جادوگر بل، نماد تسخیر شدگی در آمریکا (قسمت سوم)

اکنون همه وحشت‌زده شده بودند و به آقای جکسون التماس می‌کردند که به سرعت مزرعه بل را ترک کند. اما جکسون همچنان بر ماندن اصرار داشت و سرانجام همه در چادرهایی در خارج از خانه خوابیدند. حوادث بعدی چندان مشخص نیست اما روز بعد جکسون و گروهش در مسیر رفتن به نشویل بودند! اما این پایان ماجرا نیست، جکسون بعدا به دنبال جادوگر وارد جنگل‌های آن اطراف شد و هرگز باز نگشت.سربازان وحشت‌زده از ژنرال می‌خواستند که آن مزرعه را ترک کند، اما ژنرال جکسون منتظر دیدن نشانه‌ای از وجود جادوگر بود.از سوی دیگر بتسی رفته رفته به مردی جوان به نام جاشوا گاردنر علاقه‌مند شده بود که در همان حوالی زندگی می‌کرد و آن دو قصد ازدواج داشتند. این مطلب برگرفته از تور آگرا نوروز 96 است .
همه از این امر خوشحال بودند، البته ظاهرا کسی هم در این میان چندان از این واقعه خشنود نبود، چرا که جادوگر بل به دلایلی نامعلوم از این امر ناراضی بود و مرتب به بتسی می‌گفت که نباید با جاشوا ازدواج کند. در نهایت هم پیش بینی جادوگر درست از آب درآمد و این رابطه پایان یافت.جان بل اما بزرگ‌ترین هدف جادوگر بود و میل داشت به هر شکل ممکن او را از سر راه خود بردارد. جان مرتب با حوادث عجیب درگیر بود و روی صورتش اثر زخم قابل مشاهده بود و از سویی برای نزدیک به یک سال به سختی قادر به بلعیدن غذا بود، بیماری که هر روز بدتر و بدتر می‌شد. وقتی جان قصد پیاده روی داشت، جادوگر کفش‌های او را برمی‌داشت و به صورتش سیلی می‌زد و صدای تند و تیزش در تمام مزرعه می‌پیچید که فریاد زنان می‌گفت: جان بل پیر . سرانجام در تاریخ ۲۰ دسامبر سال ۱۸۲۰ آقای بل نفس‌های آخر را کشیده و جان سپرد. پس از مرگش، خانواده بطری کوچکی که حاوی ماده نامعلومی بود را در قفسه پیدا کردند. جان جونیور کمی از آن را به گربه داد و حیوان به سرعت جان داد. در اینجا صدای جادوگر به گوش رسید که خنده‌کنان می‌گفت این ماده را شب قبل به آقای بل خورانده و باعث مرگ او شده است، جان به سرعت بطری را داخل شومینه انداخت. اما مایع شعله‌ور شده و باعث تخریب دودکش ساختمان شد. مراسم تدفین جان هم صحنه‌ی خودنمایی جادوگر بود. همه صدای آواز خواندن شاد او را می‌شنیدند و او اعلام کرد تا زمانی که آخرین نفر گورستان را ترک نکند، دست از آواز خواندن برنخواهد داشت. در ماه آوریل سال ۱۸۲۱ جادوگر به ملاقات «لوسی» بیوه‌ی جان رفت و به او گفت که هفت سال بعد دوباره به ملاقات او خواهد آمد.در سال ۱۸۲۸ جادوگر بل به وعده‌اش عمل کرد و این بار ظاهرا عاشق بحث و جدل با جان بل جونیور بودند. گفته می‌شود او در مورد همه چیز از سیاست و مذهب گرفته تا وضعیت مسیحیت و تمدن با جان صحبت کرده و حتی جنگ داخلی آمریکا را نیز پیش بینی کرده است. جادوگر بعد از سه هفته حضور قول داد که ۱۰۷ سال بعد به بازدید نواده‌ی جان بیاید و در سال ۱۹۵۳ او با دکتر «چارلز بِیلی بل» ملاقات کرد.  به هر روی در طول دویست سال گذشته مردم محلی جادوگر بل را مسئول اصلی تمامی اتفاقاتی می‌دانند که در آن حوالی رخ می‌دهد. در آن حوالی هنوز هم گاه گداری صداهای عجیب شنیده می‌شود، دیدن نور شمع امری است عادی و عکس گرفتن از آن منطقه اغلب کاری است بسی مشکل به طوری که گاهی در تصاویر شبح انسانی مشاهده می‌شود که اصلا در آن زمان در آنجا حضور نداشته است. در طول سال‌های بعد، مردم بسیاری برای بازدید از خانه‌ی بل رهسپار این نقطه شدند، اما در نهایت در اواخر ۱۸۰۰، این خانه‌ی فرسوده به دلیل مسائل ایمنی تخریب شد. اما غار تاریخی بل دیگر نماد معروف این داستان است که ظاهرا تعدادی از وسایل قدیمی همچون دودکش سنگی و نیز یک کتری آهنی موجود در آن همچنان حفظ شده است.مزرعه بل منطقه‌ای منزوی و دورافتاده در شهر آدامز است که با چشم‌اندازی زیبا و دلفریب از تپه‌های سرسبز، نمادی مناسب برای ایالت تنسی است. در نهایت بازدیدکنندگان مشتاق فعالیت‌های ماورایی، عاشقان تاریخ و در نهایت دوستداران داستان جادوگر بل، با سفر به این نقطه بی‌شک به خواست خود خواهند رسید و سفری لذت بخش را تجربه خواهند کرد. تورهای گردشگری ترسناک متعددی در این ناحیه برگزار می‌شوند که نگاه‌شان به ویژه معطوف مزرعه قدیمی بل است. بازدید از غار تاریخی و کانو سواری در رودخانه‌ی سرخ از دیگر فعالیت‌های آنها است.



گردشگری وحشت: جادوگر بل، نماد تسخیر شدگی در آمریکا (قسمت دوم)

در سال ۱۸۱۷، روزی جان بل متوجه حضور حیوانی عجیب شد که درست در میان مزرعه‌ی ذرتش نشسته و جا خوش کرده بود، اما حال او با دیدن چهره‌ی حیوان دگرگون شد، چرا که بدنش شبیه سگ و سرش شبیه خرگوش بود. بل بارها به حیوان شلیک کرد، اما جانور ناپدید شده بود. در آن زمان آقای بل تصور کرد که این فقط یک حادثه بوده است، دست کم تا بعد از صرف شام دیگر حتی به آن مواجهه فکر هم نکرد، اما بعد او از بیرون خانه‌اش صداهایی شنید که مرتب تکرار می‌کردند: «خیانت خیانت» این صداهای مرموز همچنان ادامه داشتند و هر شب آرامش را از خانواده بل سلب می‌کردند. این مطلب برگرفته از تور آگرا نوروز 96 است .
جان و پسرانش اغلب به بیرون از منزل می‌دویدند تا مجرم را دستگیر کنند و همیشه نیز دست خالی بازمی‌گشتند. در هفته‌های بعد، کودکان بل وحشت‌زده از خواب بیدار می‌شدند و از موش‌هایی شکایت داشتند که ظاهرا آنها را حین خواب گاز گرفته بودند. مدت کوتاهی بعد از این واقعه، این بار کودکان از آزار و اذیتی جدید شکایت داشتند، ظاهرا کسی نیمه شب ملحفه را از روی آن می‌کشید و یا بالش به سمت آنها پرت می‌کرد. با گذشت هر روز اوضاع وخیم و وخیم‌تر می‌شد، خانواده بل اکنون نجواهایی عجیب و ترسناک می‌شنیدند که آن قدر ضعیف بود که فهم آن بسیار مشکل بود، گویی پیرزنی آرام آرام زیر لب آوازی را زمزمه می‌کند. اما مواجه‌ی خانواده بل با این موجود نامرئی رفته رفته به سمت خشونت پیش می‌رفت و اکنون «بتسی»، جوان‌ترین دختر خانواده توسط این موجود نامرئی مورد حملاتی وحشیانه قرار می‌گرفت. ظاهرا کسی موهای دخترک را می‌کشید و پی در پی به او سیلی می‌زد و سرانجام او را در حالی رها می‌کرد که جان دستانش روی صورت و بدن دخترک به وضوح قابل مشاهده بود. تا آن زمان، آقای بل از خانواده‌اش خواسته بود که این ماجرا را همچون یک راز نزد خود نگاه دارند اما با شروع این موج جدید حملات، او دیگر تعلل را بیش از این جایز ندانسته و تصمیم گرفت این راز مصیبت بار خانوادگی را با نزدیک‌ترین دوست و همسایه‌اش  «جیمز جانستون» (James Johnston) مطرح کند. جانستون و همسرش برای درک بهتر از ماوقع، شب را در منزل بل‌ها گذراندند، جایی که آنها نیز همچون خانواده‌ی بل تمامی این تجربیات سخت و وحشت‌آور را تجربه کردند. در ابتدا ملافه از روی آقای جانستون کشده شد و دستی نامرئی بارها به او سیلی زد و در نهایت آقای جانستون را از تخت به بیرون پرتاب کرد. مرد بیچاره وحشت‌زده دیگر طاقت نیاورد و فریاد زنان گفت: «به نام خدا بگو تو کی هستی و چه می‌خواهی؟ اما پاسخی دریافت نکرد، اما در عوض باقی شب در فضایی آرامش بخش گذشت. اما این آرامش پیش از طوفان بود و از روز بعد همه چیز وحشتناک‌تر شد.در بخش نخست این مطلب با آغاز مجرای خانواده بل که گرفتاری نفرینی شوم شده بودند آشنا شدیم. در ادامه ماجراهای ترسناک این خانواده را دنبال می‌کنیم. صدای موجود ناپیدا با گذشت زمان قوی و قوی‌تر شده بود و اکنون می‌شد تمامی کلمات را درک کرد. او گاهی شعر می‌خواند و یک بار حتی شروع به بیان یک نقل قول کرد که واقعا جالب توجه بود، چون این بار به جز خانواده‌ی بل، فردی کیلومترها دورتر هم آن را شنید. این فرد ژنرال اندرو جکسون بود. «جان بل جونیور»، «دروری» و «جسی» پسران ارشد آقای بل، هر سه در جنگ نیو اورلئان تحت فرماندهی ژنرال جکسون جنگیده بودند. در سال ۱۸۱۹ جکسون تصمیم گرفت تا به مزرعه بل رفته و ببیند که ماجرا از چه قرار است. به همراه جکسون به جز چندین مرد، یک واگن بود که توسط اسب کشیده می‌شد. اما به محض رسیدن به مزرعه ناگهان واگن متوقف شد، گویی اسب‌ها توان کشیدن آن را نداشتند. بعد از چندین تلاش ناموفق و سعی برای تشویق اسب‌ها به کشیدن گالری، سرانجام جکسون رو به هم قطارانش کرد و گفت که به نظرش این مسئله باید زیر سر جادوگر بل باشد. در همان زمان صدایی زنانه نجوا کنان به جسکون گفت که آنها باید به حرکت خود ادامه دهند و او دوباره آنها را بعداز ظهر همان روز ملاقات خواهد کرد. جکسون و افراداش به حرکت‌شان ادامه داده و به منزل بل رسیدند. همان روز جکسون و جان بل به تفصیل در مورد سرخپوستان و دیگر موارد بحث و گفتگو کردند در حالی که جکسون چشم انتظار بود ببیند جادوگر بل قرار است چگونه خود را نشان دهد.جادوگر خشمگین مرد دروغگو رو با گاز گرفتن تنبیه کرده و سپس او را پیش چشم همگان از خانه به بیرون پرتاب کرد .بعد از گذشت چند ساعت، یکی از افراد جکسون ادعا کرد که یک رام کننده‌ی جادوگر است و حتی اسلحه‌ای درخشان را به بقیه نشان داد و ادعا کرد که با گلوله‌ی نقره این سلاح می‌توان هر موجود شیطانی را کشت. او در ادامه افزود علت تأخیر جادوگر در نشان دادن خود، وجود همین گلوله ساخته شده از نقره است، چرا که جادوگر هم ترسیده و حساب کار خود را کرده است.درست بعد از گفتن این سخنان بود که مرد ناگهان شروع به نعره کشیدن و تکان دادن بدن خود کرد و ادعا نمود کسی مرتبا در حال گاز گرفتن و فرو کردن سوزن در بدون او است و بعد ناگهان گویی کسی به مرد لگد زده و او را از خانه به بیرون پرتاب کرد و صدای خشمگینی به گوش رسید و اعلام کرد که آیا شیاد دیگری در گروه جکسون است؟